هر کس گمشدهای دارد و به دنبال اوست که در پناهش آرام گیرد، خستگی از تن درکند و به آرامش برسد.
یکی سوار بر اسب نفس میشود و به تاخت، در سرزمین بیهودگی و سرگشتگی میراند؛ میتازد و میبازد تا عاقبت، پس از لختی در بیابانی برهوت و سخت، گم گشته و سرگردان بماند.
دیگری بر کرسی چوبین استدلال میکوبد و از زاویة تنگ لولة آزمایش و معادلههای چندمجهولی، بر یافتههایش مینازد تا به آنجا رسد که بداند، هیچ نداند.
آن یکی بر بام فلسفه و منطق جلوس کرده و متحیر است که چرا فرض حرکت در جوهر، موجب گمشدن متحرک میشود و چهچیز از کجا به کجا در حرکت است! و زمانیکه میپندارد در فرآیند حرکت، نه تنها اعراض و احوال ظاهری اشیاء، بلکه تمامیت و تمامی اجزاء وجود آنها در زوال و حدوث غوطهورند و استمراراً و اتصالاً و دم به دم، نو میشوند، به ناگاه درمییابد که آنچه موجود است، تنها حوادث و ترتیب وجودی آنها هستند و هر تغییری منبعث از نهاد شیئی و برخواسته از جوهر آنست و حرکت جهان یعنی حدوث تدریجی آن و حدوث تدریجی آن یعنی پدیدشدن آن در هر لحظه. و چون بدین جایگاه رسد، آنگاه در دل میشورد و میشوراند که:
"نه در مسجد گذارندم که رندی
نه در میخانه کاین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است
غریبم، سائلم، این ره کدامست؟"
قلیلی، عمری را بر "ایسمهای" رؤیایی میگذارند و به تفکر در اومانیسم و کمونیسم و سوسیالیسم و مارکسیسم و نهیلیسم و اندیویدوآلیسم و کلکتویسم و رآلیسم و ماتریالیسم و ایدهآلیسم و سیانتیسم و رویزیونیسم و سوسیال امپریالیسم و..... مینشینند و فلسفه و جهانبینی غیر از نگرش خود را برنمیتابند و بر عالم و آدم غیر از خود، برچسبهای ناچسب مرتجع و منحرف میزنند و تنها راه خود را میکوبند و روشنفکرمآبانه و پرطمطراق و پرادعا، ژست آزادمنشی میگیرند و از گوشة عینکهای ذرهبینیشان که جلوتر از بینیشان را نمیتوانند ببینند، گمگشتهاشان را در لابلای کتابهای قطور یا اشعار مهیج جستجو میکنند و در آخر، چون هیچ در افکار امثال توماس هابز و جورج بركلي و ديويد هيوم و بیکن و دیدرو و هگل و ايمانوئل کانت و انگلس و مارکس و چارلز داروين و فویر باخ و هنري برگسن و مارتين هايدگر و برتراند راسل و الکسیس کارل و نيچه و هراکلیتوس و.... نمییابند و راز خلقت و تکامل را نمیجویند، خود را در چنبره خطایی "استراتژیک- ایدئولوژیک" محصور میبینند و سرخورده و منزوی به گوشة تنهایی پناه برده و حداکثر، خاطرات مینویسند.
عدهای در قطار کالا و تجارت، سیر آفاق کرده، انبار بر انبار اضافه میکنند تا صندوقچههای طلا و ارز را به تالارهایی با سقف بلند و بانکهایی با اعتبار کران بدل کرده، اما در حسرت شبی هستند تا راحت سر بر بالین گذاشته و خوابشان پریشان نباشد و نانی در خون نزنند و آبی که زلال و پاک باشد تا حلقومشان را آتش نزده، معده را نسوزاند.
و اما، او که "منتظر" است؛ نه یار دنیاست و نه دلبر علم و فلسفه؛ نه "فانون" میشناسد و نه "ماركس" و "کانت" و "راسل". نه در سودای تجارت است و نه در حسرت دنیا؛ ولی گرمتر و سوزناکتر از "آتش پرومتهای" است که سراسر پویایی و آگاهی و عشق و شور است و با گذشت قرنها از پیام پیامآور راستین، منتظر فرزندش است که بسیاری از مکاتب، مژدة آمدنش را دادهاند و عارفانه و عاشقانه میجوید و میپوید و میبوید و همچنان منتظر است.
تو را من عارفانه میجویم
تو را من عاشقانه میبویم
تو را من عالمانه میپویم
تو را من عامیانه میگویم:
عزیزم، دلبرم، تاج سرم
نیازم، سرورم، روح تنم
تو غایب از نظرها، در دلم حاضر
|